یکی از تاجران یهود بعد از شهادت حضرت علی (ع) با چشمانی اشک آلود در کوفه برای آن حضرت عزاداری

میکرند و با آواز رسایی می گفت : ایی مردم! صدسال از عمرم گذشته و هیچ گاه عدالتی را مشاهده نکردم

مگر در یک ساعت! جمعیتی که از مردم در اطرافش جمع بودند علت گریه و ساعت عدل را جویا شدند.

مرد تاجر گفت : چندی قبل مال التجاره خود را به بیابان (مجن) که در نزدیک کوفه است رساندم و آن مکانی

است ترسناک و مشهور بوده که جنیان در آنجا سکوت دارند. ناگهان گرد و غباری آشکار شد و تمام مال و ثروتم

از نظرم ناپدید گردید و من با حالت افسردگی یکه و تنها وارد کوفه شدم و در آن هنگام پیرمردی را دیدم بسیار

نورانی و چون مرا غمگین و ناراحت دید به سرعت به سویم آمد و با چهره ی گشاده به من فرمود : ای برادر تو

را چه شده است؟ او اصرار بسیار نمود و من سرگذشتم را برایش بیان کردم یکباره اظهار داشت همراهم بیا!

وقتی به آن بیابان رسیدیم او جلوتر حرکت نمود. او جنیان را احضار کرد و تمام مال و اموال را باز پس گرفت و

سپس با هم به کوفه روانه شدیم. آنگاه به من فرمود : می خواهم با تو شریک مساعی کنم و اجناست را در

معرض فروش بگذارم و سپس پول آنها را تو دریافت کن! ای مردم! او پس از اینکه مال التجاره ی مرا فروخت

پولش را به من داد و من هر چه کردم تا به او حق الزحمه یی بدهم قبول نکرد و خود را نیز معرفی ننمود در

حالی که دارای مقام رفیع رغامت و خلافت بود!